تبليغاتX
...من ندانم که کیم من فقط میدانم که تویی

...من ندانم که کیم من فقط میدانم که تویی

وقتی قلمم را در دستم تکان می دهم کلمات پشت سر هم جاری می شوند و حتی به لبانم اجازه سخن گفتن نمی دهند . چه دنیای عجیبی است قلم از شکستگی دل من به تنگ می آید و می نویسد و صفحات زیبا را خط خطی می کند از بدی ها و تیرگی ها .

دیگر بغض در گلویم سنگینی نمی کند و چشمانم از اشک خیس نمی شود و دستانم از تنهایی سرد نمی شود . تنها بودن به تنهایی وجودم را گرم می کند . به این وضعیت عادت نکرده ام ماجرای زندگی به ساحل رسیده ام عوض شده . زمان و سرنوشت و از همه مهم تر خدا مرا نصیحت کردند .

خدا کمک کرد تا طاقت بیاورم . زمان گذشت و حرف ها را ثابت کرد و سرنوشت تقدیرم را بر آسمان آبی و زیبا با قلم بی رنگ نوشت تا با چشم بصیرت دیده شود و من مدیونم .

مدیون زمان که در این مدت کم انسان ها با فکرهای که در مغزشان می گذرد را با من آشنا کرد .

زندگی زیباست در صورتی که اول به خدای خودت و بعد به دستان نوازش گر مادرت و بعد دستان زحمت کشیده ی پدرت و به مهربانی های بی اراده ی خواهرت فکر کنی و بتوانی درک کنی در این روزگار فکر کردن به چیز های دیگر اشتباه است و بس . و بتوانی جبران کنی .

می خواهم طعم عاقل بودن را بچشم  خدایم ! کمکم کن تا در برابر حرف های بی حساب آن ها سکوت کنم که سکوت برای محکوم کردن انسان های عاقل تنها چاره است . کمکم کن تا چشمانم را به درستی مواظبت کنم  و امانت دار خوبی در برابر نعمت هایت باشم .

خدایا نگذار انسان ها از حدشان جلوتر بروند . نگذار به خودشان اجازه ی تحقیر دیگران را بدهند نگذار چشمانشان را ببندند و خودشان را در آسمان ها و طرف مقابل شان را در زمین فرض کنند . بگذار عاقل شوم تا بچشم طعمش را ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:32  توسط سارا  | 

تولدت مبارک ...

می نویسم زیرا : زبانم قاصر است برای بیان آن چه در دلم می گذرد آنچه تمام فکرم را به شکل خانه ی گلی غم گرفته با حصاری از خارهای خونی دل های آدم های پست شکل داده است . زمانی که لب هایم برای بیان حقیقت از هم گشوده شدن اشک هایم چون دیوار بتونی در مقابل آن ها با باریدنشان مانع سخن گفتنم شدن .

و حالا غم کهنه شده دلم را پویسده کرده و روزگار دست ناتوانی به سینه ی خنجر خورده ام می زند . زهر خنجر همه ی وجودم را فرا گرفته و اشک هایم را به قطره های خون تبدیل کرده .

خون در رگ هایم از فشار سنگینی غم و پستی روزگار یخ زده . دستان کبودم را با نا توانی تمام به سوی او دراز می کنم چون تنها او می داند انسانی با اشک های خونین و دستانی کبود در این روزگار که آدم هایش با ترس به فردا هاشون نگاه می کنند چه می کشد .

او می داند و به من کمک می کند دلم با همه ی تاریکی اش روشن است .

می نویسم اما قلمم ناتوان شده است از غمم دارد می شکند .

تولدت مبارک . امیدوارم همیشه موفق باشی . می دونم تولدت فرداست اما کم طاقت شدم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 23:18  توسط سارا  | 

موجود حقیر !!!

شب ها چشم هام پر از اشک می شه و بعد آروم می بندمشون و می خوابم . تا صبح خواب فاصله ی بین دستامونو می بینم  و صبح با ترس از خواب بیدار می شم و آرزو می کنم یا ببینمت یا صداتو بشنوم و اون روز دوباره تمام می شه !

بعد از کلی فکر بی اختیار شمارت توی ذهنم اومد با خودم گفتم اون اشکا های منو دید و رفت حالا دیگه من ارزشی براش ندارم پس جوابمو نمی ده که یا صدای آروم مثل همیشه گفت سلام ! گفتم الان با لحنی کاملا رسمی می گه لطفا مزاحم نشید اما اون شروع به حرف زدن کرد . خواستم خوابمو براش تعریف کنم که اشک هام سرازیر شد و دیگه نتونستم حرف بزنم سریع قطع کردم و توی بغل خواهرم گریه کردم . اون که اشک های منو دید گریه اش گرفت دوباره بعد از چند ثانیه باش تماس گرفتم نمی خواستم با شنیدن صدای گریه ام بفهمه که چه موجود حقیر و نیازمندی شدم می خواستم فقط یه دوست دارم ازش بشنوم اما حیف ! مدام سکوت می کردم گفتم شاید بگه اما بعد فهمیدم که امکان نداره بگه .

من الان سه هفته بیشتر می شه که حتی اتفاقی هم ندیدمش آخه مگه می شه بعد از چند سال برگرده .

تازه  زندگیم قشنگ شده بود همه چیز به نظرم قشنگ می اومد آدم ها نگاه هشون وجودشون تبسم مصنوعی شون قلب کوچیکشون همه چیز اما حیف !

هر روز می رم قدم می زنم تا  اینکه بالاخره ببینمش اما چشمام دیگه قدرت دیدن هم نداره .با اینکه همه ی عکس هاشو پاک کردم قیافش در همه ی حالت هاش خنده هاش جدی بودن هاش تو ذهنمه .

همه وجودم با نگرانی داره شکل می گیره . هیچ وقت نشده بود یه نفرو اینقدر …

من اگه یه بار یه نفر بهم دروغ می گفت واسه همیشه ازش بدم می اومد اما اون داشت دروغ می گفت .

همه به چشم یه بچه به من نگاه می کنند بچه ای که با یک آبنبات رنگی می شه دل کوچیکشو خرید و بعد …

وقتی چشم هام پر اشک می شه دلم می خواد محکم بزنم توی گوشم تا به خود بیام!  بهترین مجازات واسه ی یه بچه ی لجباز !!!

دنیا رو نگاه کن با این آدماش ! سطحی که نگاش کنی قشنگه اما در عمق نه! دلشون نا پاک و سیاه  شده و دیگه پاک نمی شه . مسخره است . همه چیز .

توی این چند ماه خستگی واسم معنایی نداشت . اما الان خسته ام خیلی خسته ام وقتی آه می کشم پشت سرش آه های بعدی میاد .

دلم می خواست یه دیوانه بودم اونوقت زشت و زیبا ٬ زیبا بود . مهم نیود خنده هام از روی ناراحتیه یا خوشحالی.  به حرکت ماشین و گربه ٬ به راه رفتن آدم ها می خندیدم . وای خدا چی بگم ؟؟؟؟؟

اگه الان ازم بپرسن آرزوت چیه می گم مرگ زیبا ترین لحظه ی زندگی آدم ها !

جهنم و بهشت فرقی نمی کنه . همه ی آدم ها قلب دارند و احساس . پس همه ی آدم ها زیبا هستند . 

پس خداحافظ تا یه روز بد دیگه !!!

امروز دیدمش اما اتفاقی سر فرصت همه چیز رو تعریف می کنم ؟!؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 0:16  توسط سارا  | 

...::آدمی از جنس خاک::...

سلام ! امیدوارم خوب باشید . منم خوبم یه کوچولو تغییر هم کرده اینجا : پارسال وقتی دلم می گرفت می نوشتم اما الان دیگه نه ...

 

خوب چند روزیه دارم به یه چیزی فکر می کنم : یه این که همه ی آدم ها یه چیزای مشترک دارن ( به غیر از یه عده ی کم که اونم به خواست خداست ) : دست ، پا، گوش ، لب ، بینی ، چشم ، عقل و قلب . نقاش همه اون ها یکی هستش و از جنس بلور ، شیشه و طلا و مروارید نیستند همه از خاک آفریده شدند . خوب پس چرا فرق می کنند .

 

داشتم به این فکر می کردم اگه قلب یکی رو بشکنم چی می شه ؟

فهمیدم یه نا هماهنگی بین بنده های خاکی خدا به وجود می یاد قلب من سالم و قلب اون شکسته و چقدر بد !!!

 

به این فکر می کردم توی این دنیا هر کس که بخواد به اون بالا بالا ها برسه  کسی که کنارش ایستاده رو نا دیده می گیره یا اینکه خردش می کنه یا اینکه به نعمت خدا تهین می کنه و عقل اون رو نادیده می گیره . همه ی ما عقل داریم بعضی وقت ها  موقعیت ما باعث می شه نتونیم از خودمون دفاع کنیم و از عقل و فکرمون درست استفاده کنیم.

 

به این فکر کردم اثر انگشت همه ی ما با هم فرق می کنه هیچ کدوم از آدم ها شبیه هم نیستند . روزها و شب ها با هم فرق می کنند . همه برای زندگیشون یه هدف دارن و یه راه رو انتخاب می کنن حتی صدای آدم ها نوع لبخند اشون ، دلیل ناراحتیشون . برق چشماشون . آرزوهاشون ...

 

نمی دونم چرا به این ها فکر کردم اما به نظرو جالب اومد بهتر از کارای الکی بود ....

خوب آخرین باری که آپ کردم شهریور 86 بود . امیدوارم منو فراموش نکرده باشید .

فعلا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 18:55  توسط سارا  |